هر از دست دادنی رو میتونستم تحمل کنم ،الا لئو.
نمیدونم قراره چطور با نبودنش کنار بیام، لئو خودِ من بود.
خودم رو از دست دادم.
لئوی عزیزم ، همیشه ازین میترسیدم تو بری، و رفتی.
همیشه با خودم میگفتم درسته فلان اتفاق افتاده ولی لئو و لوئی رو دارم.تو رو دارم.
همیشه حواست به من بود،مثل کسی که بهش سپرده باشن حواست به علی باشهها.
بابات و داداشت بدون تو خیلی تنهان.
دورهی تاریکی منو تنها گذاشتی و فهمیدم نه. فقط فکر میکردم دارم دورهی تاریکیرو میگذرونم .بعد تو فهمیدم اونقدرم تاریک نبود. رفتی و من تازه تاریکی رو درک کردم.
داداشت هم خیلی تلاش کرد که برگردی .همیشه بزرگترش و نگرانش بودی. همیشه میزاشتی اول اون غذا بخوره و سیر شه و بعد خودت میخوردی.
داداشت مردیِ برای خودش. قسمتهای متعددی از بدنش رو سوراخ کردن تا به تو خون بده و داد. ولی باز هم رفتی.
کاش میشد خون منو بگیرن و بهت بدن .تمامش مال تو بود.
و چه لحظهی غمانگیزی بود لحظهی خدافظی. خودت شاهد بودی.
برای آخرین بار سرمو گذاشتم رو سرت و چشمامو بستم . سعی کردم چندین برابر هوشیارتر شم تا آخرین تماسم با جسمت رو خوب یادم بمونه .
تراژدیترین لحظه زندگیم لحظه خدافظی با تو بود. اتاق عمل رو خالی کردن که این خدافظی راحتتر و باشکوهتر برگزار بشه و شد.
دستتو بوسیدم. همیشه اینکارو میکردم.یادته؟
همیشه وقتی خواب بودی میومدم میبوسیدمت و با کش دادن خودتو خرخر قشنگت واکنش نشون میدادی. ولی امروز …
دوست دارم بابا.
همیشه به یادتم. تن سردت الان توی ماشینِ و میخوام ببرمت بجنورد و بسپارمت جایی که هر روز بتونم بهت سر بزنم. قربون تن سردت بشم که جز گرما به منو داداشت نبخشیدی.
خدای من، ای قدرت برتر،ای آفرینندهی هرآنچیزی که هست ای هرآنکه هستی ، ای کاش روی لئو دست نمیزاشتی.
کاش منو با لئو امتحان نمیکردی.
ازین یکی نمیتونم سالم بیرون بیام.
نباید اینیکیو ازم میگرفتی…
دو هفته بعد:
این نوشترو تو تاریخ ۳ بهمن دارم مینویسم،ترجیح دادم اینجا باشه و پست جدا نزارم براش.
علائم برادرت بروز کرده بودند و در بیمارستان بستریاش کردم و به خانواده سپردمش.
پنجشنبه ۱۸ ام دی حدوداً سرظهر از مشهد با تنِبقچهپیچت به سمت بجنورد حرکت کردم.
من با تو ،تنها. چه فرصت خوبی بود برای سوگواری و مرور خاطرات اندک ولی زیبایمان.
خیلی وقت بود گونهم قطرهای به خود ندیده بود،گاهی حتی با کلی سعی و تلاش میخواستم برای خودم کمی اشک بریزم ولی نمیشد . ولی شب قبل و در راه، اشکهای زیادی از بابت نبودنت ریختهشد.
خاکسپاری آدابی دارد که باید تمام و کمال به انجام برسد. میخواستم تنت جایی باشد که در آن بهدنیا آمده بودی،زندگی کرده بودی،پدرومادرت آنجا هستند یا بودند(نمیدانم) و من و برادرت هم. میدانستم اگر در مشهد دفنت کنم دلم طاقت نمیآورد.
به بجنورد رسیدم، به دنبال آهک گشتم تا تنت زیبایت خوراک موجودات دیگر نشود.
از ابتدای بجنورد،بازار،تا انتهای شهر گشتم ولی نیافتم. با خود گفتم تا آن گردِ مزخرف را پیدا نکنم ازین شهر نمیروم.حتی اگر سالها طول میکشید بازهم مصّر بودم خاکسپاریات بدون کموکاستی برگزار شود.در نهایت یافتم.
غروب بود و چه غروب غمانگیز و سردی. همهچیز و همهجا با من هماهنگ و Adapt شده بود . منی غَمین،غروبی عزادار،سرمایی که گویی از دیار مردگان میآمد و شهری خلوت،ماتمزده و البته آتش زیر خاکستر.
در نهایت تنِ عزیزت در کوهِ دوبرار به خاک سپرده شد .روحت آرام و تنت نیز در آرامش ،زیرِ خاک خفته بود.
خیالم کمی راحت شد،با اینکه کار کوچکی بود و وظیفهم به عنوان سرپرستت، کمی به خود افتخار کردم که تنِ زیبایت که همواره همراهِ من بود محترم شمرده شده است.
به خانه سری زدم،خانهای کور که بوی تو و برادرت را میداد.احتمال زنده ماندن او هم ۵۰درصد بود . دراز کشیدم.خوابم گرفت .
خاموش.
و چه خاموشی نفرتانگیزی،خوابی که روح از شدت درد جسم را ترک میکند و نه خستگی .
بیدار شدم،کمی خیالم راحت تر شده بود.جسمت نه خوراک موجودات دیگر میشد و نه دیگر بو میگرفت.
به مشهد رسیدم. به دکترها گفته بودم برای برادرت سنگتمام بگذارند ،هزینهاش هم مهم نبود.فقط نباید اورا هم از دست میدادم .
خوشبختانه حالِ لوئیِ عزیزمان رفتهرفته بهتر شد،اشتهایش برگشت و به خانه بازآمد.
او هم خیلی اذیت شد. از بستری در بیمارستان و سروصداهایش بخاطر تنهایی گرفته تا آن ۵۰ سیسی خون ( میشود ۲۵درصد کل خون بدنش) که برای بازگشت تو داده بود. و عفونتی که او هم دچارش بود و عدم میل به غذا.
ولی الآن خوب است. او که هیچوقت نشده بود در اتاق من بخوابد در نبود تو کنار من و روی تختم میخوابد تا احساس تنهایی نکنم و نکند و جای خالیات را حس نکنم.
دوستت دارم.