شب

امشب هوای نوشتن دارم،نه هوایی هوس‌گونه،به التزام دست به نوشتن زدم.
امشب در من حسی‌ست که نمیدانم چیست.
در کدامین دسته قرار می‌گیرد،غم؟ ترس؟یا که چه؟
ولی هرچه هست دوز اضطرابش بیشتر و حسِ زبونی.
زبونی از بازآفرینی اراده‌های کُهنه.
این سکوت را بسیار دوست می‌دارم،سکوتی که با وجود این دو موجود دوست‌داشتنی و خرابکاری‌هایشان بیگانه نیست. این دو هم سکوت را بسیار دوست دارند.اگر مشغول نباشم می‌نشینم و فکر می‌کنم آن دو هم اگر مشغول نباشند همگام می‌شوند و با چشمان بسته به تفکر می‌پردازند. گاهی هم با دهان باز.

امشب چیزی می‌خواهم که نمی‌دانم چیست،دوست دارم جایی بروم که نمیدانم کجاست،فقط می‌دانم که روزگاری به آنجا رفته‌ام .
مسیر و امور آنطور نیست که باید.
افکار زیادی از سر گذرانده‌ام،به حدی که سرم درد میکند.

پنجره را باز می‌کنم و نفسی می‌کشم. یادت هست روزگاری شب های امتحان بیدار می‌ماندی و با تنفس خنکای خرداد انتظار فراغت را می‌کشیدی؟
گذشت.
نزدیک است دو رقمی شود.
و زمان مادیانی سرکش است که رفته رفته سرعتش بیشتر می‌شود.
کاش زندگی همانطور ادامه پیدا می‌کرد،با همان کیفیت حضور در لحظه .
من جایی هستم که نمیدانم کجاست،نمیدانم چه کسی مرا به اینجا آورده است،آیا تنها هستم؟
تنها چیزی که می‌دانم این است که من مال آسمانی هستم که امتدادش ناپیدا و زمینش دست نخورده است.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *